راه موفقيت
پرواز كن تا بي نهايت؛ تا موفقيت راهي نمانده
 
نوشته شده در تاريخ شنبه 14 تیر1393 توسط a.m |
 

خوش‌بین ماندن در زمان‌های سخت و دشوار، ساده‌لوحی و حماقت نیست.
خوش‌بین‌ها به خاطر دارند که تاریخ بشر، فقط تاریخ بی‌رحمی و سنگدلی نیست.
بلکه تاریخ شور و شوق و شادی و مهربانی نیز هست.
برداشت ما از داستان پیچیده‌ی تاریخ، سرنوشت ما را می‌سازد.
آنها که فقط بخش‌های تلخ تاریخ را می‌بینند،
برای هر نوع حرکت فلج می‌شوند.

پس در دشواری‌ها، لحظاتی از تاریخ را به خاطر بیاوریم که انسانها، تصمیم‌های خوب گرفته‌اند و کارهای درست کرده‌اند. شاید ما هم بتوانیم یکی از آنها باشیم.
و یادمان باشد، برای انجام یک «کار خوب»،‌ نباید منتظر فراهم شدن «شرایط خوب» بود.
برای زندگی کردن،‌ برای کار کردن،‌ برای تاثیر گذاشتن، منتظر روزهای خوبی که در آینده خواهند آمد،‌ نمانیم.
آینده، نقطه‌ی مشخصی در دوردست‌ها نیست. ما با هر نفس، گامی از گذشته فاصله می‌گیریم و گامی به آینده نزدیک‌تر می‌شویم.

منتظر پیروزی بزرگ برای انسان و انسانیت نمانیم.
همینکه امروز، به رغم تمام شرایطی که «انسان بودن» را دشوار کرده‌ است، بکوشیم در حد توانمان «انسان» باشیم و «انسانی» زندگی کنیم، خود یک پیروزی بزرگ برای انسانیت است.

نوشته شده در تاريخ شنبه 7 تیر1393 توسط a.m |

" بارالها! محبت دنیا و آنچه در آنست را از قلب های ما بردار
و قلب های ما را فقط به خودت متصل گردان
بارالها! گناهان ما را بیامرز
و بیماری های ما را شفا بده
و بر ضعف و سستی ما رحم فرما
و مشکلات ما را حل گردان
و امور ما را آسان گردان
ای پروردگار! "

باز هم رمضانی دیگر

" اگز از خداوند طلبیدی که تو را به رمضان برساند، از یاد مبر که از او بخواهی تا رمضان را برایت پربرکت گرداند؛ زیرا مهم رسیدن به رمضان نیست، بلکه مهم این است که در رمضان چکار می کنی[ و چه استفاده ای از رمضان خواهی برد] "

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 تیر1393 توسط a.m |



" زندگی هر کدام از ما به تابلوی سفیدی می ماند که به نقاش خلّاقی نیاز دارد. ما زمان مشخص و محدودی پیش رو داریم، اما برای مان ناشناخته است تا اینکه رهايش نكنيم.
رنگ های موجود، همان دروازه های خیری هستند که خداوند متعال برای ما گشوده است.
اما قلم مو، شناخت و مهارتی است که از طریق آن زندگی خصوصی خودمان را مدیریت می نماییم.
هر عمل صالح و نیکی، به مثابه ی اثری است که قلم مو در روی تابلو از خود به جای می گذارد و باعث تکمیل شدن تابلو می گردد.
برخی از مردم به دلیل مشغولیت به امور اضافی بیشمار، رنگ های موجود را نمی بینند، و بعضی دیگر رنگ ها را می بینند اما هیچ استفاده ای از آنها نمی کنند و گروه سوم قلم موهای قدیمی در اختیار دارند، که به جای زیبا کردن تابلو آن را زشت جلوه می دهد.
اهل خیر و نیکوکاران با هم مسابقه می دهند. هر کدام از آنها در این فکر است که تابلو خود را زیباتر سازد تا اینکه در روز نمایشگاه بزرگ فیامت در پیشگاه پروردگار بلند مرتبه، جایزه ی یزرگ(که همان بهشت جاویدان است) را دریافت کند. 


"پس همواره به این مسابقه بیندیش و آخرین اثر قلم مویت را در آخرین لحظه ی زندگیت به جای بگذار".

 

نوشته شده در تاريخ شنبه 31 خرداد1393 توسط a.m |

هنگامی که فرانسوا میتران در سال 1981ميلادي زمام امور فرانسه را بر عهده گرفت، از مصر تقاضا شد تا جسد مومیایی شده فرعون برای برخی آزمایش‌ها و تحقیقات به فرانسه منتقل شود.

هنگامی که هواپیمای حامل بزرگترین طاغوت تاریخ در فرانسه به زمین نشست، بسیاری از مسئولین کشور فرانسه و از جمله رئیس دولت و وزرایش در فرودگاه حاضر شده و از جسد طاغوت استقبال کردند.

پس از اتمام مراسم، جسد فرعون به مکانی با شرایط خاص در مرکز آثار فرانسه انتقال داده شد تا بزرگترین دانشمندان باستان‌شناس به همراه بهترین جراحان و کالبدشکافان فرانسه، آزمایشات خود را بر روی این جسد و کشف اسرار متعلق به آن شروع کنند.

رئیس این گروه تحقیق و ترمیم جسد یکی از بزرگترین دانشمندان فرانسه بنام پروفسور موریس بوکای بود که برخلاف سایرین که قصد ترمیم جسد را داشتند او در صدد کشف راز و چگونگی مرگ این فرعون بود.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ شنبه 31 خرداد1393 توسط a.m |

خیلی چیزها عوض می‌شوند. خیلی انسانها تغییر می‌کنند. خیلی از دوستانمان ما را ترک می‌کنند.

انگار زندگی، هرگز، حتی یک لحظه‌ متوقف نمی‌شود تا ما به او برسیم.

نمی‌شود برای فرد دیگری زندگی کرد.

فکر می‌کنم هر کس،‌ باید اول، سبک زندگی‌اش را انتخاب کند.

آنگاه فکر کند که دوست دارد تجربه حاصل از این سبک زندگی را با چه کسی به اشتراک بگذارد

نمی‌توانی بنشینی و دیگران را با خواسته‌ها و آرزوها و اولویت‌ها و ارزش‌هایشان، مقابل چشمانت قرار دهی و بخواهی انتخاب‌های زندگیت را طوری انجام دهی که آنها همه خوشحال و راضی باشند و بگویی این یعنی عشق!

باید خودت زندگی کنی

دوست دارم کارهایی را که دوست دارم انجام دهم

و کسی باشم که واقعاً دوست دارم باشم

اصلاً دوست دارم تجربه کنم و ببینم آن انسانی که می‌خواهم باشم چگونه انسانی است!

اگر این کار را نکنیم

دور هم می‌نشینیم و هر کدام دیگری را متهم می‌کنیم که مانع «زندگی کردن ما» شد.

با همه کارهایی که کرد. یا نکرد. یا نمی‌دانست که باید بکند.

بعضی ها می‌گویند کمی از دورتر مسئله امروزت را نگاه کن.

سالها بعد در مورد رفتار و تصمیم امروزت چه قضاوت خواهی کرد؟

شاید این کار، گاهی خوب باشد.

اما من دوست دارم نزدیک تر باشم: همین امروز.

دوست دارم در میانه میدان زندگی باشم.

می‌خواهم همه حس‌های خوب را تجربه کنم حتی اگر قیمتش تجربه حس‌های بد هم باشد.

این به من حس زندگی بدون مرز و محدودیت را می‌دهد…

(استفان چبوسکی)

نوشته شده در تاريخ شنبه 31 خرداد1393 توسط a.m |

 

وقتی صادقانه با خودت خلوت می‌کنی و از خودت می پرسی
از میان اطرافیان، چه کسی برایت دوست‌تر بوده است
می‌بینی آنها که
به جای توصیه کردن
به جای راه حل دادن
به جای خوب کردن زخمهات و شفا دادن
حاضر شده‌اند
دردهایت را بشنوند
و زخمهایت را با دست های گرم لمس کنند
اگر چه می‌دانستند که اینها، درمانی برای دردهایت نخواهد بود.
آنها که در لحظه‌ ناامیدی، غم و سرگشتگی،
توانستند «کنارت بمانند و سکوت کنند»
آنها که «ندانستن تو»، «نفهمیدن تو»، «گیج بودن تو»، «زخمی و بیمار بودن تو» برایشان قابل درک و تحمل بود.
آنها که توانستند «ضعف و نتوانستن» تو را ببینند، اما باز هم کنارت بمانند...


هنری نوون، از تنهایی‌ها

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 28 خرداد1393 توسط a.m |

در سال ۱۹۹۸ دانشگاه استنفورد مقاله‌ای منتشر کرد که در آن Mueller و Dweck به بررسی «مکانیزم اثر تشویق» بر کارآیی دانش‌آموزان پرداخته بودند. نتایج این تحقیق، نگرش به شیوه‌ی «انگیزش» را نه تنها در حوزه‌ی دانش‌آموزان و درس و مدرسه، بلکه حتی در حوزه‌ی آموزش و یادگیری سازمانی نیز تغییر داد.

در این تحقیق کودکان و دانش‌آموزان به سه گروه مختلف تقسیم می‌شدند و در هر گروه، زمانی که دانش‌آموزان در حل یک مسئله موفق می‌شدند به شیوه‌ی متفاوتی تشویق می‌شدند. شیوه‌ی اول این بود که به آنها می‌گفتند: «آفرین. تو خیلی تیزهوش هستی». در روش دوم زمانی که مسئله حل می‌شد می‌گفتند: «آفرین. مسئله را خوب حل کردی» و زمانی که مسئله نادرست حل می‌شد می‌گفتند: «نه! مسئله را اشتباه حل کردی». در سومین روش، به عنوان تشویق گفته می‌شد: «آفرین. تو تلاش خودت را کردی».

این آزمایش بارها و در شرایط مختلف تکرار شد و نتیجه بسیار جالب بود. کسانی که به عنوان تشویق از «استعداد و تیز‌هوشی» آنها تعریف می‌شد، به تدریج توانمندی «حل مسئله‌» آنها کاهش یافت. همینطور در صورتی که در حل یک مسئله با شکست مواجه می‌شدند، توانایی آنها در حل مسائل بعدی نیز تحت الشعاع قرار می‌گرفت. اما بهترین نتیجه زمانی حاصل شد که همواره در تشویق، از «میزان تلاش» دانش آموز صحبت می‌شد.

مولر درباره‌ی دلیل تاثیر منفی تعریف از «هوش» بر روی کارایی و عملکرد انسانها می‌نویسد: «ما هرگز همیشه برنده نیستیم. همیشه مشکلاتی وجود دارند که حل نمی‌شوند و نبردهایی هستند که در آنها شکست می‌خوریم. آنکس که احساس کند موفقیت‌اش ناشی از هوش بالاست، پس از هر بار شکست، اعتماد به نفس و باور خود را کمی از دست خواهد داد. اما آنکس که احساس می‌کند موفقیت‌اش ناشی از تلاش است، هر موفقیت به او انرژی بیشتر می‌دهد و هر شکست به او یادآوری می‌کند که باید تلاش خود را افزایش دهد».

منبع: متمم

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 28 خرداد1393 توسط a.m |

در کشورهای مختلف فوتبال به ابزاری در جهت ایجاد اعتماد به نفس، توانمندسازی اجتماعی و تربیت اخلاقی تبدیل شده است. این کلیپ کوتاه به بررسی کارکردهای آموزش فوتبال در کشورهای مختلف پرداخته است. خیلی جالبه!

لینک دانلود

نوشته شده در تاريخ شنبه 24 خرداد1393 توسط a.m |
قصد دارم ازین به بعد یک قسمت از مطالبمو اختصاص بدم به صحبتها و دیدگاههای اساتید بزرگواری که من خیلی ارادت دارم بهشون.

در این پست متنی از شیخ محی الدین ابن عربی با ترجمه دکتر الهی قمشه ای رو تحت عنوان "ای محبوب" انتخاب کردم

 

بشنو ای محبوب
که من حقیقت جهانم
و مرکز دایرۀ وجودم
من ادراک را در تو آفریدم تا آئینۀ دیدار من باشد
اگر مرا نظاره کنی، مرا و خود را خواهی یافت
و اگر خود را نظاره کنی، مرا و خود را گم خواهی کرد
ای محبوب!
چه بسیار که تو را خواندم
و تو آوای من نشنیدی
پس خود را چون عطر دلاویزی در فضای عالم پخش کردم
و مشام جان تو آن را احساس نکرد
پس خود را بر خوان هستی طعامی خوش و مائده ای شیرین ساختم
و تو از آن تناول نکردی
چرا نمی توانی به من دست یابی
چرا نمی توانی در لمس اشیاء مرا احساس کنی
و در شمامۀ گل سرخ مرا ببویی
چرا آخر چرا؟


«شیخ محی الدین ابن عربی»
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب «کیمیا-2»

 

نوشته شده در تاريخ جمعه 23 خرداد1393 توسط a.m |

نگاه نادرست نظام آموزشی را شاید نتوانیم به این زودیها تغییر دهیم. اما به سهم خودمان می توانیم مراقب باشیم که دستاورد نظام آموزشی برای ما، یک نگاه نادرست نباشد.

در زمانهای دور، حوزه‌های دانش چنان محدود بود که یک نفر می‌توانست تقریباً همه‌ی حوزه ها را بداند. «بوعلی سینا»ها، حاصل آن دوران هستند. کسانی که پزشکی و منطق و فلسفه را به یک اندازه می‌دانستند. بعدها، علم چنان توسعه یافت که دیگر نمی‌شد تمام حوزه‌های آن را شناخت و فهمید. این بود که کسانی که از هر حوزه چیزی می‌دانستند و حرفی می‌زنند را به «اقیانوس‌هایی با عمق یک بندانگشت» تشبیه کردیم و می‌کنیم. اما یک سوال مهم، امروز برای ما وجود دارد:

الگوی رشد و پیشرفت در دنیای امروز چیست؟ باید به چاه‌های عمیق تبدیل شویم  یا به اقیانوس‌های سطحی؟

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه 23 خرداد1393 توسط a.m |

 

خواندن به تنهایی کافی نیست. دانسته ها به سادگی به فراموشی سپرده میشوند. خواندن زمانی مفید است که از تکنیک های مختلف برای به خاطر سپردن و خلاصه نویسی استفاده کنیم.

علامه جعفری جمله ای در این زمینه بیان کرده اند که پایه کاملاً علمی نیز دارد:

«انسان، با مثال می آموزد. مغز انسان در درک مجردات ضعیف است»

همیشه پس از خواندن یک متن آموزنده و علمی، تا حد امکان برای خود مصداق و مثال پیدا کنید.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه 23 خرداد1393 توسط a.m |


سه چيز را بايد با يقين پذيرفت...!
١- از مرگ گريزي نيست، پس فرصت را غنيمت بشمار...!
٢- دنيا جاي آسايش تنها نيست، پس دردهايش نا اميدت نگرداند...!
٣- از سخن و حديث مردم گريزي نيست، پس براي خودت در سايه رضايت آفريدگار (الله) زندگي كن...!

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 8 اردیبهشت1393 توسط a.m |

تحمل ابهام برای ما انسانها خیلی ساده نیست. به همین دلیل است که گاهی داشتن یک پاسخ قطعی نادرست را به بی پاسخ ماندن یک پرسش درست ترجیح می‌دهیم. این همان نقطه‌ای است که پیش فرض‌ها و برچسب‌ها شکل می‌گیرند. هزاران سال قبل، در مسیر پیچیده‌ی تکامل، مغز ما آموخت که با برچسب گذاری می‌تواند جان خود را بهتر حفظ کند. آن مردی که در تاریکی جنگل از دور می‌آید، یا «دوست» است یا «دشمن». آن حیوانی که به سمت من حرکت می‌کند یا «خطرناک» است یا «بی خطر». در آن روزگاه برچسب گذاشتن و داشتن پیش فرض، یک ضرورت بود. اما امروز با ورود به دنیای مدرن با هزاران تفاوت و تنوع، همین برچسب‌ها می‌توانند یک تهدید جدی برای زندگی ما و اطرافیانمان باشند.

نگران کننده این است که گاه والدین ما، انبوه «برچسب‌ها  و پیش‌فرض‌ها»ی خود را به عنوان «میراثی ارزشمند و حاصل عمر» به ما فرزندانشان، هدیه می‌دهند و رشد تفکر و قضاوت ما در مسیری نادرست آغاز می‌شود…

معلم روبروی کلاس ایستاد. سه نفر از بچه‌ها را جدا کرد. بچه‌ها آمدند و ایستادند.

به دانش‌آموزان گفت: می‌خواهیم به هر یک از این سه نفر هدیه‌ای بدهیم. امروز تولد آنهاست. روی یک برگ کاغذ بنویسید که دوست دارید چه هدیه‌ای به آنها بدهید.

به آن سه نفر پای تخته هم گفت: هر کدامتان چند هدیه را که دوست دارید دریافت کنید روی یک برگه بنویسید.

یکی از آن سه نفر کمی چاق بود.

کلاس فهرست هدیه‌های پیشنهادی را تهیه کرد و برای آن دانش‌‌آموز، انواع هدیه‌ها پیش‌بینی شد. از کتاب‌های رژیم لاغری تا قرص‌های مکمل کاهنده‌ی اشتها. از وسایل ورزشی و ترد میل تا فیلم‌هایی درباره‌ی تقویت اراده.

آیا می‌توانید حدس بزنید که خود آن دانش‌آموز، در برگه‌ی خود چه هدیه‌ای را نوشته بود؟ «او یک بازی کامپیوتری می‌خواست».

و می‌توانید حدس بزنید که با خواندن فهرست هدایای پیشنهادی کلاس، چه اتفاقی افتاد. دانش‌آموز پای تخته، آموخت که برچسب او در نگاه دیگران «یک دوست چاق» است. او آموخت که از میان تمام صفت‌هایش، آنچه دیده می‌شود «وزن» است و یاد گرفت که اگر قرار است برای ماه‌ها و سالهای پیش رو هدفی داشته باشد، این هدف بدون شک، «لاغری» است.

امروز نمی‌دانیم آن دانش‌آموز کجاست. اما می‌دانیم که ساختمان دغدغه‌هایش را در کجا بنا کرده‌ است. او احتمالاً هنوز هم بر روی بدن و وزن خود تمرکز دارد.

نمی‌دانیم همکلاسی‌هایش کجا هستند. اما آنها یک «دوست خوب» خود را به یک «موجود چاق» تبدیل کردند و ویژگیهای مثبت دیگر او در زیر برچسبی که بر پیشانی‌اش خورده بود گم شد.

برچسب‌ها، از چاق و لاغر و زشت و زیبا و توانمند و ناتوان و هوشمند و کم استعداد، از شهری و روستایی و ایرانی و خارجی، از شرقی و غربی تا شمالی و شیرازی، می‌توانند زندگی ما و اطرافیانمان را تغییر دهند. مراقب آنها باشیم…

نوشته شده در تاريخ جمعه 1 فروردین1393 توسط a.m |



چه خیال خوشی دارد دخترک بازیگوش بهار! از راه نرسیده ،گیسو در باد می رقصاند و عطر شکوفه همه جا می آکند"، لبش به غنچه می نشیند و آواز هزار ،سر می دهد در سرزمین ویرانی،به سراغ کدام کومه می خرامد تا دلی تازه کند!؟ بهار می خندد تا شادمان کند،عشق می افشاند تا دوستی به بار آورد و مردمان اندیشه های ناب ،سالیان سال است که خنده و عشق و دوستی  از یاد برده اند!؟ حاجی فیروز پیش افتاده و نوروزخوانی می کند، به اربابش سلام می کند ؛به اربابانش آنها حتی به فریب ،نیم نگاهی به او نمی اندازند در میان این همه صورتک حاجی فیروز فقط مثل خودش مانده با جامگان سرخ فام و رویی سیاه و دلی که همیشه تابنده است و سپید دست افشانی و پایکوبی اش ،بچه ها را سر ذوق می آورد و آنها با غریو شادی بسویش می شتابند مردمان سرزمین اندوه به مترسک های خیال مبدل گشته اند ...به سنگواره های ابدی سکوت بهار ،این دخترک هزاره های دور از این همه تباهی دلش می گیرد،هق هقمی کند و می بارد...دانه دانه باران و اربابان بی صورت،گریه ی او را به فال نیک تعبیر می کنند و مزورانه می خندند. بهار اما دلش به بازی بچه ها خوش است، به خنده ای که گوشه ی لبانشان شکوفه داده،  به اندک مردمانی که دلهایشان هر صبح و شام او را ماوا می دهند. حاجی فیروز با اینکه صدایش شکسته و خش برداشته  باز می خواند ... او پندار مردمان خوش خیال را دوست دارد. بهار کنار بچه ها می نشیند.  و دامنش را برای آنها می گستراند...بیم و ناامیدی را از دل و جانشان می روبد.  و عشق را به اندیشه ی پاکشان پیوند می زند. بچه ها باید همیشه ی روزگار عاشق باشند... عاشق بهار. 
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 اسفند1392 توسط a.m |